گلدن گلوب   

 

یک بار، فقط یک بار، تصمیم می گیری که روز تعطیل بتمرگی در خانه و کار کنی. فایل های نیمه کاره را باز می کنی. می گذاری جلویت. یک لیست هم می نویسی از کارهایی که باید انجام بدهی. داری فکر می کنی که از کجا شروع کنی که تلفن زنگ می زند. دوستت از ایران است. بعد از دو ساعت حرف زدن در حالی که کلی حرف دیگر مانده بیخ گلویت و تلفن داغ شده، با دلی اندوهگین، می گویی که بدبختانه باید بروی و باقی حرف ها بماند برای بعد. گوشی را نگذاشته دوباره زنگ می خورد. آن دوستت که چندین ایالت آن طرفتر زندگی می کند می گوید که رسیده فرودگاه و چند روزی اینجا هست. داری فکر می کنی که وسط این همه کار، چه طور او را هم ببینی که نجاتت می دهد و می گوید امروز باید برای جلسه ای برود جایی و شاید فردا/پس فردا فرصتی بشود. نفس راحتی می کشی. بر می گردی سر کار. ظهر گذشته. یاد آن دستور غذایی که چند وقت پیش ها دیده بودی می افتی و هوس می کنی به آشپزی. بالاخره نمی شود گرسنه ماند که. طبعا درست کردن غذای جدید، بیشتر از معمول، طول می کشد. خواب بعد از ظهر هم که از واجبات زندگی است. یه نیم ساعتی شده که مشغول کار شده ای. تازه ذهنت راه افتاده که گلدن گلوب می شود. یک دفعه تلفن و ای میل و فیس بوک منفجر می شود. همه جا صحبت ازمدونا، نه ببخشید اصغر فرهادی می شود. بعد  سیل سوال ها که اس گر کیست و سپریشن چه جور فیلمی ست.  و خب بدبختانه هنوز فیلم را هم ندیده ای. بعد هم توضیح به دوست های       غیر ایرانی که ایران کلی کارگردان خوب دارد. یکیش همین آقا.
بعد خب کلی خوش خوشانت هست که بالاخره یک اسمی از ایران در رسانه ها شنیده شد. به جز بمب اتم و از دیوار سفارت بالا رفتن و چنگ و دندان نشان دادن به دنیا.
یک دور در فیس بوک بزنی و چند تا ای میل جواب بدهی شب شده و باید بخوابی...

 

لینک
   شادی   

 

 

 روز های شادی است. تعطیلات کریسمس در راه است. جلسه ها و کلاس ها تق و لق شده و  روز ها می گذرند به صحبت از برنامه ای که برای تعطیلات داریم و مهمانی ها و ناهار خوردن ها دست جمعی

 


لینک
   استاد چینی   

 

برای پروژه بعدی باید استاد پیدا کنم. اسم هایی که در لیست بالا بلند فهرست کرده ام یکی یکی خط می خورند. هر بار موضوعی هست که به توافق نمی رسیم. یا جزییات  کاری یکی نیست،‌ یا فاند ندارند، یا حوصله کار کردن با آدم جدید ندارند. گاهی هم همه با هم. چینی ها در آخر لیست قرار دارند. در واقع آخرین گزینه ای که ممکن است سراغش بروم استاد چینی ست. برداشتی که من در این مدت از چینی ها دارم کار کردن زیاد، نداشتن تعطیلی و راندمان نه چندان بیشتر از بقیه است. فکر اینکه سال بعد استاد جینی داشته باشم که صبح زود بیاید آزمایشگاه و آخر شب و تعطیلی ها را هم پای کامپیوتر و میکروسکوپ سر کند و من هم به تبعش مجبور باشم انقدر کار کنم، عذابم می دهد. من اسمش را می گذارم خر کاری. بی اغراق این مدت هر چه چینی دیده ام این طور بوده اند. انگار ژن خر کاری دارند. من آدم این جور کار کردن نیستم. باید  بقیه چیز های زندگیم سر جایش باشد. بقیه چیز ها یعنی موسیقی، دیدن فیلم، حرف زدن چند ساعته با دوستانم، مسافرت و مهمتر از همه «بیکاری مطلق» در آخر هفته ها. به این ها بازیگوشی و سر به هوایی ذاتی ام هم باید اضافه کنم.

 
از بالایی های لیست که استاد های آمریکایی هستند جوابی نگرفته ام.  دارم به پایین  لیست می رسم .کابوسم گروهی ست که همه از استاد و دانشجو و فلو، چینی باشند!
 

لینک
   مهاجرت   



 از نظر جامعه شناسی، مهاجرت سومین استرس بزرگ زندگی است.
 سه استرس بزرگ زندگی آدم ها عبارتند از : ۱- مرگ فرزند  ۲-طلاق ۳- مهاجرت
ایران بودم که این را در یکی از تکست بوک های جامعه شناسی خواندم. خیلی تعجب کردم که چه طور استرس مهاجرت در کنار مرگ فرزند و طلاق قرار داده شده.
 به نظرم مرگ فرزند اتفاق خیلی دردناکی ست در زندگی. (خیلی خیلی دردناک)  همین طور طلاق که آدم ها را ویران می کند و  در بهترین حالت، مدت زیادی انرژی روانی آدم ها را می گیرد. ولی اینکه چرا مهاجرت در کنار این دو قرار دارد برایم مشخص نبود. با مشاورم که روانشناس بود در این مورد صحبت کردم. نظرش این بود که منظور جامعه شناس ها مهاجرت های گذشته بوده که نا خواسته و در شرایط بدی صورت می گرفته. مثل مهاجرت های مردم در طی جنگ که در طول تاریخ زیاد بوده یا مهاجرت ارمنی ها در دولت عثمانی(ترکیه فعلی) در ابتدای قرن بیستم یا مهاجرت  یهودی ها در جنگ جهانی دوم. همه اینها نمونه ای از فرار مردم و تلاش برای رسیدن به جایی است که حداقل امکان زنده ماندن داشته باشند.  
موضوع اصلی همه این مهاجرت ها  «بقا» بوده. همه این موارد بالاجبار و با سختی بسیار انجام شده. (مراجعه کنید به آمار ارمنی هایی که در راه، به دلیل گرسنگی و بیماری و سرما تلف شده اند)  در همه موارد سایه مرگ در طول مسیر و حتی زمانی که به مقصد می رسیدند وجود داشته. در هیچ کدام از این موارد مهاجرین شناخت/اطلاعاتی کاملی از مقصد نداشتند.
نظرش این بود که مهاجرت در دنیای امروز فرق دارد.مهاجرت امروز از شرایط زندگی متوسط/ خوب به شرایط زندگی خوب/خوبتر است.


حالا که مدت ها از زندگیم در کشور جدید می گذرد به نظرم درد اتفاقاتی مثل مرگ فرزند و طلاق، خیلی بیشتر از مهاجرت است ولی مهاجرت هم چالش خیلی بزرگی ست در زندگی. خیلی خیلی بزرگتر از آن که خیلی ها فکر می کنند. باید این چالش را جدی گرفت و از قبل برایش آماده بود.



 
 
لینک
   لعنتی ها   

 

سمیه- تو-حید- لو، وبلاگ نویس و دانشجوی دکترای جامعه شناسی  را احضار کرده اند به اوین و  شلاق زده اند. حال روزی را دارم که هاله سحابی را در مراسم تشییع پدرش کشتند. یا روزی که هدی صابر زیر اعتصاب غذا جان داد.

آشفته، بی قرار، عصبانی... 

 

 

لینک
   ۹/۱۱   

 

خلاصه ماجرا بعد از این همه قیل و قال، این است:

 ۲۸۱۹ نفر آمریکایی در یک اقدام تروریستی کشته می شوند و آمریکا (برای جبران/ تلافی/اقدام پیشگیرانه/ هر چه که این سال ها اسمش را گذاشته) به دو کشور حمله می کند و صد ها هزار نفر افغانی و عراقی را می کشد.

هر سال برای آمریکایی هایی که قربانی شدند مراسم یادبود برگزار می شود  ولی کسی از آن عراقی ها و افغانی هایی که جانشان را از دست دادند/ آواره شدند، حرفی نمی زند. همین طور کسی به تفاوت تعداد کشته شده های دو طرف توجهی نمی کند.

 

 

جنگ، جنگ است. برای من فرقی نمی کند انسانی که می کشد/کشته می شود کدام طرفی ست. آمریکایی یا افغانی. آمریکایی یا ویتنامی. ایرانی یا عراقی. کشتن، کشتن است. 

 

 

 

لینک
   جدایی   

 

کاش آدم ها یاد می گرفتند رفتن هم مثل ماندن انتخابی ست.

اگر یکی خواست برود، اگر دوستش دارد/ یک روزی دوستش داشته، بگذارد برود.

همدیگر را زخمی نکنند. آزار ندهند.

 

برای زندگی کردن با هم، شرط های زیادی باید وجود داشته باشد ولی برای جدایی حتی یک شرط کافی ست. همین که یکی دیگر نخواهد. حتی نخواستن دو نفر هم لازم نیست. همین که یکی نخواهد بس است.

 

دوستم بعد از چند ماه جنگ و دعوا و درگیری برای جدایی(طلاق)، امروز نوشت:

is standing at the beginning of the new chapter of her life

 

به آرامش بعد از طوفان می ماند.

 

لینک
   کودکم   

 

دوستم برای اولین بار آمده خانه ما. از در که می آید می گوید به به چه خانه قشنگی. چه مبل هایی. چه تابلوها یی.

 می گویم نه بابا. این طور ها هم نیست. این یک آپارتمان معمولی ست. نمی دانی جه خانه های قشنگی در این منطقه است.

 

همکار هندی ام می گوید تو دختر خوشگلی هستی. من در روز چند بار نگاهت می کنم. می دانی وقتی غرق کار می شوی چقدر  زیبا هستی؟

می گویم شاید برای هندی ها زیبا باشم ولی یک ایرانی خیلی معمولی ام. و به نسبت اروپایی ها هم که زیبایی ندارم.

 

دوست همسرم دارد از ایالت دیگری می آید. وسط راه زنگ می زند که دارد لحظه شماری می کند که برسد خانه ما و از آن غذاهای خوشمزه بخورد. از دیشب دارد حدس می زند که چه درست کرده ام. و با شوق می گوید خودش را برای خوردن یه غذای خوشمزه آماده کرده.

در برابر همه شوق و ذوقش می گویم نه بابا از این خبر ها هم نیست.

گوشی را که می گذارم فکر می کنم که چقدر اغراق می کند. و این مرد های ایرانی از بس آشپزی نمی کنند فکر می کنند هر که غذایی درست می کند  آشپز ماهری ست. اگر دست پخت مادرم را می خورد چه می گفت.

 

استادم می گوید که این قسمت پروژه را چقدر خوب پیش برده ای. می گویم ا ُ بعله. در دلم می گویم اولش است هنوز مرا نشناخته. نمی داند من چه موجود از زیر کار در روی بی دقتی هستم. به زودی یک گندی می زنم و یک گیج بازی در میارم که بیا و ببین .

 

 

درون من کودک شرمگین ایده آل گرایی است که هنوز هم در سی سالگی خجالت می کشد دیگران او را ببینند و از او تعریف کنند.  

هنوز یک ایده ال دست نیافتنی در ذهنش هست که خود را با آن می سنجد و معلوم است که همیشه کم است و کافی نیست.

 

لینک
   انسان ها مثلا برابرند   

 

 

می خواهید بدانید چقدر انسان ها با هم برابرند به تیتر خبرهای این روز ها نگاه کنید.

 سی ان ان خبر حمله خرس قطبی به دانش آموز نروژی را چند ساعت یک بار تکرار می کند. از روی نقشه نشان می دهد که اردوی دانش آموزی در کجا بوده و خرس از چه نوعی بوده و چه طور حمله کرده.

 کمی آن طرف تر، مردم سوریه، چند ماهی ست که با دولت درگیر هستند. روزی چند صد نفر کشته می شوند. دیکتاتور سوریه مانند همتای ایرانی اش، برای حفظ قدرت، دچار جنون شده. مردم را زیر گلوله و تانک* گرفته. حجم خشونتی که اتفاق می افتد انقدر تکان دهنده و وحشتناک است که من هنوز حتی یک فیلم هم از این کشتار ها ندیده ام.  تحملش را ندارم. تیتر اخبار را می گردم ببینم از سوریه چقدر خبر هست. هر چند روز یک بار، خبری در صدر خبر ها قرار می گیرد در حد «درگیری در خیابان های دمشق» یا «اسد در بحران».

هیچ خبری از این همه وحشیگری در سوریه نیست.

بالاخره باید پذیرفت شهروندان سوری که جان می دهند با آن یک دانش اموز نروٰژی فرق دارند. خاورمیانه ای هستند. به زبان عربی حرف می زنند. پدر و مادر آن دانش آموز  که  عکس فرزند را در بغل گرفته اند و آرام گریه می کنند، با مادر سوری که بدن تکه تکه شده نوجوانش را در آغوش گرفته  و شیون می کند، فرق دارند. آخر این ها تابعیت اروپای شمالی دارند. از کشوری ثروتمند آمده اند و مو هایشان بور است. آن ها از خاورمیانه هستند، و سرشان را با روسری پوشانده اند  و کشورشان نفت هم ندارد.

 

* اینکه  می گویم تانک، اغراق نیست. ارتش سوریه دارد با تانک و هواپیما،  شهر ها را بمباران می کند.

 

 

پی نوشت یک - به نفع غرب است که کسی مثل اسد بر سر کار باشد تا حکومتی مردمی. در واقع به نفع اسراییل است. آمریکا امیدوار است این اعتراض ها  سرکوب شود و حکومت آن کفتار سر کار بماند. برای همین است سکوت کرده.

 

پی نوشت دو- سیاست کثیف لعنتی.

 

لینک
   دلتنگی   

 

کاش راه انقدر دور نبود. کاش ویزای کوفتی یک بار ورود نبود. کاش می شد یک روزه بروم و برگردم. بغلشان کنم و برگردم. همین . به همین هم راضیم.

 

دوستم رفته ایران. یک بسته  دادم که برساند به خانواده ام. دیروز زنگ که رفته خانه . برادرم در را باز کرده. مادرم خانه بوده. تعارف کرده اند بیاید تو. اینها را که می گفت اشکهایم می ریخت.

 

 دلم تنگ شده برای خانواده ام.

 

لینک
   چهار زن یک مرد   

 

 مرد: اجازه بده من برم زن دوم بگیرم

زن: هر وقت من مُردم بعد برو زن بگیر

مرد: خب شاید تو نمُردی. من چه کار کنم؟

 

مستند چهار زن یک مرد

 ناهید سروستانی پرسون

 

تلخی و دردی که در سکانس های این فیلم هست یک طرف. این دیالوگ یک طرف. لعنت به قانونی که از چنین ظلمی حمایت می کند.

 

لینک
   تابستان   

 

دما صد و ده درجه فارنهایت* است. تا چند ماه پیش بدون پالتو و دستکش نمی شد بیرون رفت و حالا انقدر گرم است که با کمترین لباسی ممکن است گرما زده شوی.  دلم تنگ شده برای پاییز های زیبا و کمی سرد و زمستان های سرد سرد.    

 

گردش فصل ها را دوست دارم. زندگی در شهرهای همیشه بهار که هوا  در طول سال فقط چند درجه بالا پایین می رود، برخلاف بقیه، برای من جذاب نیست.

 

* واحد ها خیلی زود تغییر کرد. شد فارنهایت و مایل و پوند و اینچ. 

 

 

لینک
   می گویم-می گوید   

 

 

می گوید اوضاع چه طور است؟

 می گوبم خووووب! تا دلت بخواهد آرامش هست اینجا و آزادی و طبیعت زیبا و کاری که خیلی دوست دارم و استادی که کارش درست است و دانشگاهی که سال هاست در بالای لیست  قرار دارد.

زندگی دلپذیری ست فقط رقم بالایی که هر ماه بابت مالیات می پردازم بهم زور دارد!‌

 می گوید پس می خواهی شنا کنی بدون اینکه خیس شوی؟

 

 

 

لینک
   می چرخم   


یکی از کشته شدگان ب-یست و -پنچ بهمن جوانی به نام صا-نع ژ-ا-له بود. مدتی جنازه اش،  بین مخالفین و موافقین حکومت دست به دست شد. هر جناح سعی می کرد او را نزدیک به خودش معرفی کند. یکی کارت بسیج او را در سایت ها منتشر می کرد، آن یکی عکس او با آیت لله منت- ظری چاپ می کرد. هر جناح طرف مقابل را به دروغگویی متهم می کرد. وسط آن هیاهو می خواستم بگویم ول کنید این بیچاره را. یک زمانی بسیجی بوده. بعد نظرش عوض شده. به همین سادگی.  

 


سال های اول دانشگاه بود. دولت اصلاحات سر کار بود. اولین بار بود که این همه روزنامه انتقادی چاپ می شد. بحث هایی که هیچ وقت در کشور سابقه نداشت. سوال های جدید. آن موقع یکی از طرفدار های دکتر سروش بودم. تقریبا همه کتاب های چاپ شده اش را خوانده بودم. مولانا می خواندم که ببینم اشاره اش در فلان کتاب به کدام شعر است. مصاحبه هایش روی نوار کاست با کیفیت بد ضبط می شد و دست به دست می چرخید. جلسات سخنرانی اش را از دست نمی دادم. گاهی لباس شخصی ها می ریختند و بساط سخنرانی را به هم می زدند. هر که در سالن بود کتک می زدند. کفش مخصوص دو می پوشیدم. کوله پشتی به دست جلوی در سالن می ایستادم که اگر دوباره ریختند فرار کنم.

چند سالی ست دکتر سروش از ایران خارج شده. در ایالت مجاور زندگی می کند. هر ماه در دانشگاه ما سخنرانی دارد. در این مدت یک بار هم رغبت نکرده ام به سخنرانی او بروم. صحبت های سروش نسبت به زمانی که ایران بود رادیکال تر و جذاب تر شده. این را از مقاله ها و مصاحبه هایش حس می کنم. به هر حال فشار سانسور و حکومت توتالیتر دیگر بالای سرش نیست. اینجا آزادانه صحبت می کند و می نویسد. ترس از حمله لباس شخصی ها هم نیست. ولی من دیگر آن آدم سابق نیستم. من دیگر حوصله این حرف ها را ندارم. بحث هایی از این دست به نظرم لباس رنگ وارنگ پوشاندن به جنازه پوسیده دین است. این حرف ها در مختصات  امروز من «چرند» است. (در اینکه سروش بسیار با سواد است و من در برابرش قد نخود هم نمی فهمم هیچ شکی نیست. به هر حال این هم نظر من بعد از چند سال خواندن نظریاتی آدم هایی مثل او و پیگری بحث های نقد دین است. که البته می دانم در برابر مطالعات آدمی مثل او قد ارزن هم نیست.)  به هر حال...

این نظر امروزم است. فردا ممکن است تغییر کند. شاید هم یک روز دوباره مشتاق شنیدن و خواندن نظراتش بشوم. نمی دانم. ولی فعلا نظرم این است. مساله این ست که به خودم اجازه تغییر داده ام. هر بار که فکر کنم طرز فکری بهتری هم وجود دارم عوض می شوم. ترسی از رنگ عوض کردن ندارم.

اگر امروز بمیرم فکر نکنم آدم های دور و برم به نتیجه واحدی برسند که چه طور آدمی بوده ام. بس که تغییر کرده ام. بس که چرخیده ام.  بس که می چرخم.  

می چرخم. می چرخم...

 

 

لینک
       

 

اینترنت نبود به خصوص فیس بوک و ای میل، لابد می مردم از شدت دوری از دوستانم که هر کدام گوشه ای از دنیا هستند.

 

چند روزی ست صبح زود بیدار می شوم با آن دوستم که در شرق استرالیاست ،چت  کنم. او دیر به محل کارش می رسد من هم همه روز خواب آلوده ام از چت کردن و کر کر خندیدن نصفه شب ها.

از زور دلتنگی بی طاقت شده ایم. اسم بهترش خُل است. خل شده ایم. بلکه ای میل های چند صفحه ای و چت های چند ساعته کمی از میزان خل شدگی مان کم کند.  

 


 

لینک
       


هفته سختی بود. بستن قرارداد خانه جدید و اسباب کشی. دلهره اتفاقات ایران و تظاهرات بی-ست و پنج-بهمن و سرماخوردگی که این وسط اضافه شده بود.  

 


احوالم را می پرسد و می گوید دیشب گزارش های ای بی سی و سی ان ان را راجع به ایران  دیده. می گویم یک روز و نیم بیدار پای اینترنت بودم. از دلهره چند شب است درست نخوابیده ام. ولی خوشحالم. دلم گرم شده از حضور مردم. شدت سرکوب هم از آنچه فکر می کردم کمتر بود.  حداقل این طور که من در گزارش ها خواندم و در یوتیوب دیدم.  خانواده ام سالم برگشته اند خانه.*  بدون کتک خوردن و گاز فلفل. حس خوبی داشتند. در صدایشان انرژی و شادی پیدا بود.

 

* توضیح دادن این جمله برای کسی که تصوری از خشونت دولت ایران ندارد و نمی داند پلیس چه ساده در خیابان آدم می کشد سخت است.



لینک
   از عشق