دوست نداشته شدن   

 نمی شود به زور خودت را بچپانی در دل دیگری. دوست داشتن حاصل تلاش نیست. حس و حال و جنس  دل ها یکی باشد یکی می شوند. خودش پیش می آید. این را من نمی دانستم. فکر می کردم همه چیز به تلاش است. فکر می کردم اصرار کنی به دوست داشتن کسی، او هم دوستت خواهد داشت. فکر می کردم دل آدم ها کوتاه می آیند بالاخره. زندگی یادم داد که ما برای دوست داشتن همه و دوست داشته توسط همه نیامده ایم. اینکه تو کسی را دوست داری متغیر مستقل است. هیچ وابسته نیست به دوست داشته شدن توسط آن فرد. یعنی شدنی نیست.

 ***

هر بارکه او را می بینم نه اینکه غمم بگیرد که چرا من را دوست ندارد ها. نه غم نیست. یعنی اوایل غم بود ولی حالا دیگر نیست. تازگی هر بار که او را می بینم خل می شوم. تا مدتی بعد هل برم می دارد که نکند من هم روزی مثل او شوم. یا شاید من هم مثل او هستم و هواسم نیست.

 بعد می روم سراه انها که رابطه ای از نوع قربان صدقه داریم. که بگویم دوستشان دارم. که چقدر داشتن آن ها برایم مهم است. به آنها که دورند چندین باره می گویم که دلم تنگ شده. از نزدیک ها می پرسم که احساسم را به آنها گفته ام؟ به نظرشان سرد نیستم؟ حسم می کنند؟ در احساسم صرفه جویی نمی کنم احیانن؟

 

تا چند روز بعد از دیدنش هر بار به هم می ریزم. بعد خوب می شوم. اوضاع بر می گردد به حال عادی تا بار بعد.

 

 

لینک